ببخشید انقدر تاپیک میزنم از حرص درونمه ک آتیش گرفته
شوهرم مجبورم مبکنه برم با مامانش زندگی کنم چون اینجا رسمه یکی از پسرا باید مامانشون رو نگه داره
ولی چندین بار خاستیم نگه داریم پدرمادرش هنش بهونه میگرفتن میگفتن مفت خور و...... مام مثلا جدا شدیم و اومدیم یه شهر دیگ ک الا باز شوهرم پشیمونه
الان میخاد عید بره پیش پدر مادرش برای همیشه و منم باید برم نگهشون داربم
ولی سرپان دوتاشون و 60/70 سالشونه
میگ میگم بیا ک این وسط اون خوپه ای ک براش زحمت کشیدم و ساختمم بهمون برسه، نیایی مجبورم طلاقت بدم جون من برای این خوپه زحمت کشیدم نمیتونم بزارم برای خاهر برادرام
من دوتا بچه دارم کوچیکن و اگ برم طلاق بخاطر خانوادش صدرصد بچه ها رو بهم نمیده
ولی از یه طرف چندین بار اینجوری رفتیم باز بیرونمون کردن و شوهرم بازم قبول نمیکنه میگ موندن گوشه خونه و....
و بعید میدون خانوادش خونه ب اسمش بزنن شوهرم میگ یکی دو سال طول میکشه تا اعتمادشون رو ب دست بیارم و خونه اسمم کنن
اینحا یه شهر غریبیم مستاجریم خونه نداریم
موندم چیکار کنم ای خدااااا