من یه خواهر دارم دوقلوییم بچه که بودیم مامان از نظر ظاهری مقایسمون میکرد مثلا یبار پیش یکی از فامیلامون گفته بود خواهرم از من هوشگل ترع و ابحیم اومد به من گفت اون موقع ها خیلی بچه بودم حتی مدرسه هم نمیرفتم
یا یبارم جلو خودم تو خونه همسایه اینو گفت🤐
من شبیه مامان بزرگمم (مامان بابام) بعدش مامانم یبار میگفت تو مثل مامان باباتی
خواهرت مثل مامان من سادست
یا مثلا جلو فامیلا میگفت خواهرم باکلاسه تهرانیه
منم مثل خودشونم یعنی من مثل خودشون شهری نیستم💔
با این حرفا بزرگ شدم کمبود اعتماد بنفس حس ناکافی بودن همیشگی هیچوقت احساس دختر بودن نداشتم
یه حس غریب بودن داشت حرف به من
اینا همش برای دوران کودکی و من اسن دیگه اعتماد بنفسمو کاملا از دست دادم و همیشه تو تنهاییو تاریکی بودم تا الان که ۱۹ سالم حتی چند سال پیش قیافمو انقدر تو اینه نمیدیم نمیدونستم چه شکلیم
ولی الان یه سالیه ظاهرمو حفظ میکنمو مرتبم رژیم میگیرم
ولی ادما از این خیلی سواستفاده کردن مثلا همون ابجیم من از یه پسره خوشم میومد با من دعواش شد و از لجش رفت پیام دادم بهش و گفت روش کراشه
یا یبار یه پسر از من خوشش اومده بود ولی من خوشم نمیومد باهاش اوکی نشد و بهشم گفتم
بعدش ابجیم باهاش لاس میزد و بیرون میرفت پیم میداد حتی خود پسره بهم میگفت ابجیت کرم میریزه
بعدشم که بهش گفتم اومد بهم گفت تو که هیشکی باهات اوکی نشده من پسرا برام صف میکشن و..
الان همش هر روز فک میکنم کی درس تموم میشه کنکور دارم بعدش پول دست بیاد تا بتونم برم جراحی زیبایی کنم و واقعا دلم میگیره هیشکیم ندارم بهش اینارو بگم ...