سلام من کنکوری هستم امسال
یه پسری هست اسمش شایانه پدرش یه جورایی همکار بابامه
من و اون باهم همسنیم
از یازدهم با هم تو یه کلاسی که آنلاین بود همکلاس بودیم
من شرایطم خیلی بد بود به خاطر اتفاقاتی که برام افتاده بود و افت تحصیلی داشتم و اون همش نمراتش بالا بود
یه تایمی نشستم و خیلی خوندم برای یکی از آزمونهای همون کلاس که نمره بالا بشم اسم منم بره بالا
نمرم بالا شد اما از شانسم اون هفته اسامی رو اعلام نکردن و من ناامید تر شدم
چون من میخواستم اینجوری ثابت کنم که منم میتونم اما اعلام نکردن و شکست خوردم و دیگه سر اون کلاس نرفتم اما همش فکرم درگیر بود
امسال هم گذشت و من درس نخوندم به خاطر شرایطی که داشتم
اما نمیدونم چرا همش اون پسره تو ذهنمه
یه جورایی همش تو فکرم که من امسال قبول نمیشم اون قبول میشه من نتونستم اثبات کنم من نتونستم نشون بدم که منم میتونم
اون روز جز نفرات برتر آزمون ها دیدمش فقط گریه کردم شاید بگین حسادته ولی حسادت نیست
من فقط غصه ی خودم رو میخورم که اگه منم اون اتفاقا نمی افتاد منم جز نفرات برتر بودم
همش میگم حتی اگه من سال دیگش دانشگاه قبول بشم بازم باهاش همکلاس نمیشم که به مامانم اثبات کنم (مامانم همش اینا رو میزنه تو سرم) به مامان اون هم نشون بدم که دیگه نیاد پیش من و مامانم تعریف پسرش رو بکنه
بخدا دارم دق میکنم خیلی حس بدیه
اینم بگم من پسره رو تا حالا ندیدم عکسش رو دیدم