فقط یک شب برام یک اتفاق افتاد خواب بودم خواب دیدم یک ماشین سنگینی خورد به کوه دونفر ادم یکی چاق بود یکی لاغر تو اتیش سوختن پا شدم اینقدر گریه کردم شوهرم گفت چی شده اینقدر گریه میکنی فرداش یکی به شوهرم زنگ زد گفت دو برادر بودن ماشین سنگین داشتن دیشب خوردن به کوه ترمز بریدن همه شون سوختن شوهرم پشت گوشی همین طور مونده بود منو نگاه میکرد