ی همسایه داریم امسال تو اعتکاف به وجود قشنگش پی بردیم
واییی نگم بهتون بعد افطار رفتم ب مامانم سر بزنم گف دلم هوس چیبس و پفک این چیزا کرده بخر بیار
منم خریدم رفتم پیش مامانم و دوستش نشستیم ب صحبت کردن یهو این خانومه اومد
واای شروع کرد از دختر و دامادش تعریف کردن
اونم چ تعریف هایی
میگفت برا دخترم از دیوار خواستگار میریخت من نمیدادم دختر مو بعد ک اینا رنگ زدن گفتم پسرتون چندسالس دیدم دانشجوعه گفتم اصلااا ولی وقتی اومدم دیدمش اصلا عاشقش شدم پسر از همه نظر عالی گفتم چیکارس داماد تون گفت فعلا بیکاره دانشجوعه (دختره ۱۸ . پسره ۱۹ ) گفتم اها بعد گف گل میخریدن هر جلسه ۶ میلیون شیرینی، میاوردن هر جلسه فلان تومن
بعد مامانم همش میگف خب خوبی از خودتونه که اینجور داماد خوبی گیرتون اومده خودتون خیلی خوبین فقط میگف ها ها
ن تشکر میکرد ن هیچی باز مامانم همش تعریفشو میکرد
بعد موقع خوردن پفک و چیبس اینا انگشتاشو تا تهش تو دهنش میکرد چهار و پنج انگشته میزد تو پفک و چیبسا بعد دهنش
منک اصلا نخوردم ازشون
بعد یهو گفت دختر شما چیکار میکنه عروس نکردین خواستگار نداره؟
من ۲۴ سالمه مجردم
گفتم نه من هول ازدواج نیستم حاج خانوم سرجام فعلا خوبه
مامانم گف نه میره سرکار درسشو میخونه چرا عروسش کنم
امروزم اومد خونمون باز هم نشست گوشیشو روشن کرد همههههه عکسای دامادش رو نشون داد 😂