مانند همیشه روز هایم را در قفسی که خانواده برایم ساخته اند میگذرانم ،از پنجره ی قفس خود، چشم به تماشای بیرون انداختم. قفسی کوچک، پرنده ای زرد، توجه مرا جلب کرده، در مغزم جرقه ای میزند، چقدر من و پرندگان زندانی، شباهت داریم!
او مثل من حقش است بتواند پرواز کند، اما او را در قفسی کوچک حبس و از تمام حق او، گریستن برای عمر از دست رفته و فرصت هایی که میتواند داشته باشد و به جای در قفس زیستن، در جامعه پیشرفت کند، را کادو پیچ کرده و به او هدیه داده اند...
تازه دائما برای اینکه او را در قفس نگهداری کرده و مانند زندان غذا و آبی کنار او میگذارند ، همیشه میگویند:
ما تمام پولمان را برای او خرج کرده ایم!