اونجا که داخل کتاب هری پاتر و زندانی ازکابان
میگه هرماینی در شرف گریه کردن بود( she was on the verge of tears and would snap to anyone..)
درکش میکنم الان...
چون چند ساعت پیش همین بودم، به معنای واقعی منی که سعی دارم هر بار گریه ام رو عقل بندازم، درون خودم بریزم، بع دروغ یه ظاهر پوشالی بیخیال درست کنم، برای اولین بار دلم میخواست یکی باشه بغلم کنه، یکی باشه بهم بگه عیب نداره، یکی باشه اروم اینا رو داخل گوشم بگه، من گریه کنم، مثل یه دختربچه ی جیغ جیغو، و اون نازمو بخره
دردل کنم و ناراحتم نکنه
امن باشه
مطمئن باشم به کسی نمیگه
🤫🤫 امروز زیادی لوس شدم، اما نباید باشم، انتخاب کردم که لوس بودن و ناز داشتن الان وقتش نیست