یه جورایی میشه گفت از زندگی سیرم
از ۸ سال پیش توی شهر غریب بدون هیچ دوستی
بدترین رفتارای بابامو تحمل کرد کتک خوردنو تحمل کردم
تمام تیکه و تحقیراشو تحمل کردم صبوری کردم
و امروز سر اینکه یک هفته تمام پیش دو نفر که اومدن یک ماه بمونن خونمون و خیلی عزیزن برام کوچیکم کرد اعصابم خورد شد و لیوانو پرت کردم سمت آیینه شکست
و نتیجش شد اینکه الان کمرم کبود،دستم کبود پام کبود
شما باشین میبخشین؟
یه حرفایی شنیدم حس میکنم اگر بخوابم صبح بیدار نمیشم دیگه
الان عکس میذارم