شب خوابید دیدم
عاشق یه پسره بودم اونم عاشق من بود
خیلی هم و دوس داشتیم
از دستش فرار میکردم انقدر حالم بد بود تو خواب عین دیوونه ها بودم
میخواستیم با هم ازدواج کنیم نمیشد
اونم انقدر دیوونه شده بود همش میومد دم خونمون ک من و ببینه من خودم و قایم میکردم
میرفتم همش لب پنجره مینشستم از پایین نگاه همدیگه میکردیم نه غذا میخوردم نه حرف میزدم
حالا
با یه پسره خیلی اتفاقی آشنا شدم و با هم صحبت کردیم بهم گفت ازم خوشش اومده
چهرش مثل همون پسری ک تو خواب دیدم
چیکار کنم اصلا یه حالییم