اول خودم بگم ک خیلی روزای بدی بود از لحاظ جسمی خیلی خوب بودم اما چون مادر نداشتم خیلی سخت بود برام خانواده شوهرم هر شب خونم بودن اونم برای غذا خواهرم طفلک نمیدونست از من مراقبت کنه یا از اونا پذیرایی کنه همش مثل رئیسا ارد میدادن میرفتن تو آشپز خونم همه چیمو ب هم میریختن خودم یا خانوادم مخصوصأ چیزی میخوردیم چپ چپ نگاه میکردن همشم میگفتن اینکارو بکن لینکارو نکن اینو بخور اونو نخور خوبت نیست دیوونم کردن اخرسرم ک با زبون بی زبونی بیزونشون کردم رفتن شوهرمو انداختن ب جونم وقتی اینجا بودن بغض داشت خفم میکرد فکر کنید میرفتم تو اتاق بچه رو شیر بدم پدرشوهرم در نمیزد همینجوری میومد داخل بازم منو تو اون وضعیت میدید روشو نمیکرد اونور یا بره بیرون چون من جون تو بدنم نبود تا بیام خودمو جمع کنم طول میکشید خیلی عصبی و کلافه بودم