منم از دیروز باهاش قهرم میگ باید بریم روستا پیش مادرم زندگی کنیم میگ خونه نمیسازم اونجا برای پدر مادرم ساختم کافیه میریم اونجا زندگی کنیم
بعد امروز ب خودم رسیدم برای دل خودم
اومد گفت خوشگل شدی و اینا بزورررر بوسم کرد
من پسش زدم گفتم برو کنار
گفت چته تو چرا انقدر بی نون نمکی من شبو روز بدو بدو میکنم ک تو اخرش تو بگی کاری نکردی
گفتم بازم میگم تو هنوز عرضه یه خونه ساختن نداری هفت ساله بی خانمان شدیم
سیاریم تو خونه بابات
تو میگی خونمونه ولی اونا هر ساللللل بیرونمون میکنن میگن از خونمون برو
اگ خونه ماس اونا چجوری بیرونمون میکنن!!!
گفت برو بابا تو یه روستایی بودی آوردمت شهر آدم شدی و خوشی زده زیر دلت
گفت من اون خونه و حیاط بابامو که ساختم با تو و بچه هامم عوض نمیکنم
من چیزی نگفتم
میگرنم گرفته بود
الان ک خابه دارم خفه میشم از گریه
چرا؟
من چرا شانس ندارم؟
جرا باید ارزوی یه خونه داشته باشم؟
اینکه حق همه س حداقل یه خونه داشتن.