هروقت با شوهرم میریم خونه مادر شوهرم باید مادرش ی کرمی حالا به هر طریقی بریزه منو بی شخصیت کنه حالا اینا بماند من دوست ندارم با این رفتارهای ک داره باهاشون رفت آمد کنم برای همین دیر ب دیر اگر تازه دعوت کنه میریم تو این هفت ماه ک حامله بودم اصلا هوای منو شوهرمو نداشت نگفت تو حامله ای غذا برات درست کنم یا خودش بگه شام یا ناهار بیا اینجا منم خدایی چقدر خونه مامانم برم خوب هرچیزی حدی داره همش زنگ میزنه مامانم شام بیاید یا امروز غذا درست کردم بیا
گاهی وقتا هم ک میرم خونه مادرشوهرم چون اون رفتارارو داره میگم به جهنم نخواستم نه شام نه ناهار نه حتی سر زدن بیام خونت چون هروقت با شوهرم دعوام میشه شوهرم اصلا یا هیچی نمیگه یا همش فقط داد بیداد میکنه
سر همین دوست ندارم برم
با این حال خانوادش دوست دارن همش بری فقط سر بزنی چندوقت ی بار یا پدر شوهرم یا مادر شوهرم زنگ میزنن که بیاید خونمون چرا نمیآید منم الکی میگم باشه چشم میایم حالا یا وقتی گوشی میدم دست بچم به بچم میگن به بابات بگو بیارتت خونمون
شوهرم هم جدیدا با اینکه یک ماه نیم نرفتیم دوسه بار تاحالا گیر داده ک بریم ی سر خونه مادرم منم میگم فعلا حالم بده ی روز دیگه واقعا موندم دیگه چ بهانه ای بیارم چون حامله هستم حوصله ندارم برم مادرش کرم بریزه منم با شوهرم به اختلاف میفتم تو این دوران حاملگی اذیت دارم میشم با این رفتاراشون