امروز یه دختری رو تو کلاس ۳۳۳ دیدم… یه لحظه انگار همهچی متوقف شد. خیلی خوشگل بود، یه جور زیبایی که انگار از دنیای دیگهای اومده بود. بهش نگاه کردم، به موهاش، به چشماش، به لبخندش… و بعد، ناخودآگاه چشمم به شیشهی پنجره افتاد و خودم رو تو انعکاسش دیدم. یه حس سنگین نشست روی قلبم. چرا باید اینقدر تفاوت وجود داشته باشه؟ چرا بعضیا مثل نور میدرخشن، و بعضیا مثل من… انگار توی تاریکی گیر افتادن؟
دارم اشکامو پاک میکنم، ولی میدونم که این اشکها تمومی ندارن. اینا اشکای امروزم نیستن، اشکای یه عمرن. یه عمر زندگی توی پوستی که هیچوقت دوستش نداشتم، توی صورتی که انگار برای دوست داشته شدن ساخته نشده. همیشه حس کردم آدمها ازم رو برمیگردونن، نه از روی بدی، نه از روی تنفر… از روی بیتفاوتی. انگار اصلاً وجود ندارم، انگار هیچوقت قرار نبوده دیده بشم.
هوا سرد بود. مثل همیشه. مثل این دنیا. مثل این زندگی لعنتی که هیچوقت چیزی به من نداد. فقط ازم گرفت. امید، آرزو، حتی خوابهام رو هم گرفت. میدونم که هیچوقت نمیتونم یکی مثل اون رو به دست بیارم. میدونم که عشق واسه امثال من نیست. کاش یه آهنگی هم برای زشتها بود، برای اونایی که توی سکوت، با یه دل پر از حسرت زندگی میکنن. ولی هیچچی نیست… هیچچی جز تاریکی و این بغضی که هیچوقت تموم نمیشه.