تو ماشین بودیم یهو شوهرمو دید تا بناگوشش وا شد و خندید اما شوهرم نگاش نکرد الان دوربینارو چک کردم دیدم زن همسایست که نمیشناسمش و ظاهرا مهمونه تو این خونه . اعصابم خورده باشوهرمم دعوام شد
عزیز دل من.نورچشمام.قوت قلبم.جمعه ساعت سه وچهل دقیقه بیست ویک شهریور به مقصد آسمون ها پرواز کرد.ودستهای دخترش خالی شد...روضه رقیه شده همدم تنهایی هام..بابا به دیدار دخترت نمیای دیگه؟ما قرارمون بودهرجا میریم کنار هم باشیم..بارفتنت تموم رنگ های دنیا را بردی ودخترت را داخل یه تنهایی بی انتها رها کردی