خونمون بودن صحبت شد من گفتم عسل درمانی خریدیم یک کیلو یک ملیون
برای پسرم ک غذا نمیخوره واین داستانا .
شب شوهرشو فرستاد شیر خرید
گفت عسل دارید عزیزم من بزنم تو شیر دخترم
منم گفتم بله بعد ی قاشق بزرگ زد
دو ساعت بعد ب اون دخترش گفت ملیکا شیر عسل میخوری گفت نه مامان من دوست ندارم گفت غلط کردی
دوتا قاشق پرم زد داد ب اون
بعد خوابیدنی گفت ای غذا سرد بود سردیم شد عسل زد دو تا قاشق بزرگ تو چایی برا خودش دوتا قاشقم برای شوهرش.
من اونو یذره یذره میدادم ب پسرم😔
اصلا از کارش ناراحت شدم
من خسیس نیستم ولی ....