شمام ازین آدما دور برتون هست یا فقط فامیلای ما اینجورین؟
من پدرم آدم بشدت ساده و فقیری بود ازونجایی که دخترا عاشق زیبایی آن ما دلمون لباسای خوشکل و رنگی رنگی میخواست ولی پول نداشتیم اونقدری لباس بخریم که دلمون میخواست سالی دوبار یا سه بار اونم مادرم از همجا میزد تا برای ما لباس بخره ولی همونی ام که داشتیم سعی میکردیم تمیز و اتو کشیده باشع
فامیلای ما اعتقاد داشتن چون ما وضعمون خوب نیست نباید لباس رنگی یا تمیز بپوشیم همش پشت سرمون میگفتن اینا نون ندارن بخورن ولی به سر و لباسشون میرسن
من خیلی دختر بلند پروازی بودم نمیدونم انگار تو خانواده اشتباهی بدنیا اومده بودم همش راجب مسافرتی خارجی و چیزای گرون حرف میزدم حتی رویا پردازی هم به یه بچه ده دوازده ساله نمیتونستن ببینن همش تیکه مینداختن و مسخرمون میکردن
دانشگاه که قبول شدم دلم میخواست خیلی قشنگ باشم همه بچها لباسای قشنگ میپوشیدن و هرروز یه لباس جدید میپوشیدن ولی خب پدرم پول نداشت برای من بخره همون مقدار پول کمی که بابت کرایه و غذا بهم میداد و غذا نمیخوردم و زودتر میرفتم با اتوبوس که پولم پی انداز کنم بتونم یه مانتو جدید بخرم اونم انقدر میگشتم تا یه لباس ارزون که به پولم بخوره بخرم
یادمه یه بار داییم گفت بعضیا آدم شدن از دهات رفتن شهر دانشگاه تیپ میزنن منم یه دختر آروم و بی اعتماد بنفس بودم که اصلا بلد نبودم حتی از خودم دفاع کنم
نمیدونم چی تو ذهنشون میگذشت که چشم دیدن یه دختر بچه و ذوقش نداشتن
همون بلند پروازیم باعث شد هرجور شده کنار درسم کار پیدا کنم و سالها با درآمد کم با سختی پولامو جمع کردم برای خودم یه جهیزیه لوکس خریدم و تو محل کارم با یکی آشنا شدم و ازدواج کردم بهترین خونه تو بهترین جای شهر خریدیم و ماشین هم مدل بالا ولی همون فامیلا کامل تردم کردن موقع عروسی رفتم کارت بردم گفتن میاییم اما خیلیاشون نیومدن
چنتاشون قهر کردن باهامون که هنوز دلیلش نمیدونیم
الان فقط با دوتا از فامیلا اونم دور در ارتباطم نزدیک ترین ها بدون هیچ بحث و مشکلی کاری بهم ندارن
فامیلای شمام همینقدر عجیبن یا مال من اینجورین