منکه میدونم همه پولا رو میریزی تو چاه باشه ، برو بریز بیا.....
حرفهای بابام بود وقتی گفتم میخوام تابلو فرش ببافم
حتما میگین به به عجب بابای حمایت گر و مشوقی خخخخخخ
طفلی حق هم داشتا اخه بچه اشو میشناخت ، بنده معروف بودم ب شروع کننده ی کارهای همیشه نا تمام
، هیچ وقت ی کاری ک شروع میکردم ب سر انجام نمیرسوندم و رهاش میکردم...
فرش بافی رویای شیرین بچگیم بود
۴ ساله بودم ب گمونم که
تو اتاق بزرگه همونی ک مامانم همیشه درش رو میبست ک تمیز بمونه برا مهمون های سرزده، ی دار بزرگ برپا کرده بود و فرش میبافت (دار قالی بزرگ بود و جای دیگه جاش نشده بود)
اندازه ها همشون برای منه ۴ ساله غول آسا بودن ابعاد دار فرش، ابعاد اتاق
خوب یادمه که
پاییز بود و پرده های اتاق کشیده شده بودن، اتاق غرق نور زرد و نارنجی بود نور بعد از ظهر های پاییزی ، حس آرامشش هنوز توی جونمه
مامان بهتر از برگ گلمم با دستای مهربونش داشت گره پشت گره میزد و بعدش هم دفه میزد ... عاشق صدای دفه بودم
بههههه ک چ بهشتی بود برام اون لحظه ها اون رنگ و بوها اون صداها
و منکه میرفتم کوچولو کوچولو پیش مامانم مینشستم میگفتم بده منم ببافم و مامانم گره زدن رو بهم یاد میداد....
بابام ک این نوستالژی بهشتی منو نمیدونست ک فقط ته تغاریش رو میدید ک باز میخواد ی کاری رو شروع کنه ک تموم نکنه...
عروسی داداش آخریمم توی راه بود و من هرچی میخواستم بابام برام میخرید ک جبران عروسی های قبل ک دستش تنگ بود برام بشه
رفتم از بازار وکیل لباس محلی هم خریدم برا شب حنا بندون
لباس محلی های ما اصولا از لباس شب گرونتره بخاطر جنسپارچه و مقدار پارچه ایی ک استفاده میشه خداییش هم خیلی قشنگ و نازه
بعد ی فکر خوب ب سرم زد به مادرم گفتم چ مقدار پول برا خریدهای دیگه ی من در نظر گرفتین ، مبلغ رو بهم گفت و گفتم لطفا پول رو ب خودم بدین خودم مدیریت کنم
اندازه ی نخ و نقشه ی تابلو فرشی ک میخواستم جدا کردم و کنار گذاشتم و روی باقی پول حساب کردم
آرایشگاه نرفتم و از دوستم خواستم ک آرایشم کنه و موهام رو درست کنه برای لباس هم یکی از لباس شب فروشی های خوب شیراز رفتم ک بصورت اتفاقی ی لباس شب بسیااااار زیبا رو با قیمت خیلییییی پایین گذاشته بودن
خلاصه ک ما نیت کردیم و خدا جفت و جور کرد همه چیز رو و ب جرعت میتونم بگم شب عروسی داداشم خوشگلترین فرد مجلس من بودم دوستم سنگ تموم برام گذاشت چ برا آرایش ملیح و خوشگل صورتم چ برای فر کردن موهام و آراستن جلوی موهام خلاصه ک نمیخوام وارد مقوله ی عروسی داداشم بشم اما شب قشنگی بود برام
بعد عروسی و مراسماتش بدو بدو رفتم نمایندگی دارکوب و ی نخ و نقشه ی تابلو فرش با ی تصویر زیبا و زنده سفارش دادم( ک البته بعدش بسیار پشیمون شدم ک چرا از تبریز سفارش ندادم)
و توی این مدت بابام مداااام غرغر میکرد ک آره من میدونم میری میخری دو روز بعدش میندازی گوشه اتاق نگاهشم نمیکنی
سرتون رو درد نیارم تابلو فرش من چله کشی شد و بافتش با عشق و ذوق و علاقه شروع شد
اما اماااان از دست مامان جانم
کاملا زیر نظر گرفته بود منو تا ی رج میبافتم بدو بدو میومد میگفت مامان جان چشات کور شد کمرت قوز شد پاشو دیگه بسه
و من روزی ی رج میتونستم ببافم...
بجز روزهایی ک خیلیییی حالم بد بود و مادرم نمیتونست از پشت دار بیرون بکشدتم
ولی دست نکشیدم چون خیلیییی حال دلم رو خوب میکرد
مخصوصا وقتایی ک افسرده بودم غم داشتم دار عزیزم خیلی سخاوتمندانه درد و رنج هام رو ازم میگرفت
روزی ک آخرین رج رو زدم زنجیره و گلیمه اش رو هم زدم خیلی خوشحال بودم با اینکه بافتش خیلی طول کشید اما دست نکشیدم