یعنی خیلی وقته که دلم گرفته. چند ساله که دلم گرفته. خیلی تنهام خیلی. هیچ کسی ندارم که بهش سر بزنم برم پیشش دلم باز بشه. دلم برا بچگیام و خونه مادربزرگم تنگ شده. دلم برا عصر جمعه که همه خونه مادربزرگم جمع میشدیم تنگ شده. دلم برا دور همی های خانوادگی که برا عروس بود یا برا این بود که یکی از زیارت اومده یا برا حتی دورهمی دور از جون عزا تنگ شده. دلم برا همه چی تنگ شده. اما بخاطر یه اتفاق از همه چی محروم شدیم و تنها شدیم. دلم گرفته. ابنارو فقط برا درد دل نوشتم چون هر چی اشک میریزم اروم نمیشم
چقدر بده ادم هیچ قوم و خویشی نداشته باشه. تنها باشه. نه خاله نه دایی نه عمه نه عمو. چقدر بده همه فامیل اخر هفته دور هم جمع باشن و فقط خانواده ما نباشن. خوشبحالشون.
بخاطر اینکه خواهرم شد زن داییم و بنا به دلایلی طلاق گرفتن و همه فامیل ما رو مقصر دونستن چون داییم تک پسر بود و خانواده مامانم پسر دوست. برا همین طرد شدیم. بعدشم شد زن پسر عموم و اون هم یه مدت مشکل بوجود اورد اما الان دارن زندگی میکنن و با هم خوبن اما روابط خانواده ها بد شد و باز هم ...