هیچی والا از بچگی با پسرداییم بودم اولاش که بچگی و وابستگی یهو تبدیل به عشق عجیب و غریبی شد و حالا خانواده من و اون دشمن دیرینه و از لحاظ فرهنگی و اینا اصلا بهم نمیخوردیم همه میگفتن خل شدی دیوانه شدی این همه خواستگار خوب به چی این عاشق شدی
کل خاندان اومدن خونمون که منو منصرف کنن
از اون طرفم فامیلای اون داشتن اونو منصرف میکردن
اصن یوضعی
منم رد دادم و یه سری کارای احمقانه کردم که با وجود اینکه از این وصلت همه متنفر بودن ولی سرگرفت
اماااااا من از روز عقد فهمیدم چه غلطی کردم و دیگه راه برگشت نبود متاسفانه