از مرداد ۴۰۱ دیگه باهم حرف نزدیم. حدود ۶ ماه باهم حرف زدیم بهم گفت دوست دارم من ترسیدم. اخه بچه بودم 🥲 گفتم نمیخوام هنوز...رفتارام بد بود بچگی کردم از خودم روندمش. دیگه خسته شد رفت. تو این دوسال جفتمون رفتیم تو رابطه ولی خب سرانجامی نداشت. من نتونستم فراموشش کنم. همش میرفتم در بیمارستان منتظرش مینشستم که ببینمش🥲 اونم رد شد نگاه میکرد و چیزی نمیگفت. اونقد روان پریش بودم که وقتی میومد مسیرمو تغییر میدادم میرفتم🥲
هیچ کدوم تو رابطه ی بعدی نخواستیم. حالا فقط بهم پیام داده میشه امروز ساعت ۵ بریم همو ببینیم فقط باهات حرف بزنم. دلم یجوریه. حسم دیگه مثل اولا نیس. ناراحتم. خودمم نمیدونم چی میخوام ولی میخوام به خودم فرصت بدم برم ببینمش🥲