هفته پیش زیر بار غمو اندوه در حال زایمان بودم تا اینکه یه دختری تقریبا هم عقیده دیدم حس کردم با خدا یا اماممعصومملاقات کردمآقا هرررچی بود گفتم که آره فلانی بهم چه سخت میگذره و فلان نتیجه:
زنگ زده منو از خواب بیدار کرده پنیک بهم دست داده باهام حرف بزن، پول ازم قرض گرفتهو دلیل تراشیده نمیتونه زود بده، اون روز باهم درس میخوندیم هی وسط درس خوندن من حرف میزد میکفت بیا کمکم برگه هامو مرتب کنیم انگار من آشغال میخونم اون چون پزشکیه دیگه خیلی های کلاسه. براش شام خریدم قرص میخواست بردم دم خونش دیدم لامپشو خاموش کرد بعد گفت تنها نیست امروزم دروغشو سعی کرد لاپوشونی کنه.
تا من باشم دیگه با فرد هم عقیدمم دردودل نکنم
درودل همون سجاده و پاضریح اماما