در حالی ک دارم اینو مینویسم تو قلبم هی میگم نکنه خیانت باشه
ولی من شوهرمو خیلی دوست دازم ازش راضیم خدا هم ازش راضی باشه
اونو چند سالی بود ک ندیده بودمش امروز رفتم دم در کوچمون دیدم اونم اومد بیرون همسایه ما بود حس عجیبی بهم دست یافت فقط یه ثانیه کشید دیدنم و زود برگشتم خونه داشت برف میومد رفتم بیرون ک برفو ببینم
همیشه تو خواب هام میبینمش ب قران اگ ی لحظه بهش فکر کنم
مامانم میگ هر بار میبینه منو سلامم نمیده با حرص سرشو میچرخونه اونور
مامان پسر ب مامانم گفته بود نزار دخترت بیاد بیرون پسرم ببینه باز شروع میکنه ب گریه کردن
۳ سال باهم حرفیدیم ولی اخرش قسمت نشد البته مامانش نزاشت
بعضی وقتا عذاب وجدان میگیرم چون ی وقتایی یادم میوفته بهم میگف اگ من نتونستم بگیرمت تو هم ازدواج نکن منم ب شوخی میگفتم اگ ازدواج کردم چی
میگف اون دنیا هم حلالت نمیکنم
اصلا پشیمون نیستم ک ازدواج کردم چون شوهرم لیاقتش از اون فراتره یادمه ی سال اخرش حتی جواب پیامام را نمیداد یهویی بهم گف من در حد لیاقتت نیستم دیگ تمومش کنیمو رف حتی نگف علتش چی بود ۳ سال عمرمو دادم بدون اینک چیزی بشه رف خداروشکر
الان ی بچه هم دارم عاشقشم