امروز مامانشو برده دکتر بعد به من نمیگه کجا میخواد بره گفتم چند میای ناهار میگه معلوم نیس بعد که رفت ۲ساعت نیومد پیام دادم چند میای ناهار جواب نمیده بعد زنگ زدم میگم کجایی تازه میگه تو ناهارتو بخورم مامانمو آوردم دکتر،من اصلا ناراحت نمیشم مادرشو ببره دکتر تا حالا هم نشده غر بزنم،من موندم چرا نمیگه یا اصلا نمیخوادم بگه حداقل پیام بده منتظرم نباش کارم طول میکشه،مادرشم چون میدونه به من نمیگه هر دفعه منو میبینه با طعنه میگه پسرم منو برده بود دکتر منم یه بار گفتم خب باید ببره مادرشید،برای خونه غذا میگیره واسه مادرشم میگیره بعد به من نمیگه مادرش منو میبینه به روم میاره،اگه بخوام بگم خیلی زیاده،شوهرم بددهنه بد غذاس،خیلی به حرف خانوادشه،بچه دار نمیشیم،خواهرشوهرم خیلی اذیت میکنه،یدفعه مادرشوهرم خونه ما بود من ز زدم شوهرم گوشی رو جواب نداد مادرش گفت بذار من زنگ بزنم که شوهرم جواب داد واااای اگر میدیدید این زن چقد خوشحال شد،خیلی داستانای دیگه دارم به نظر شما جدایی واسه چنین زندگی بهتر نیست؟شغلشم جوریه بیشتر وقتا خونس وقتی خونس حالم بده میره بیرون قشنگ نفس میکشم
همیشه از اینکه برم انحراف بینیم رو عمل کنم و بخوام تامپون بکشم میترسیدم ولی دوستم پیش دکتر حامد عباسی بدون تامپون عمل کرد منم رفتم و عمل کردم پیششون و الان خیلی راحت تر نفس میکشم، عمل زیباییشون هم بدون تامپونه اگه شما هم درباره عمل بدون تامپون کنجکاوید، جزئیات بیشتر رو اینجا ببینید
اونجا که گفتی باید ببره مادرشید خیلی خوب بود شوهرتم اینو شنید؟ بزار مادرشوهرت ببینه که نمیتونه اذیتت ...
نه مادرشوهرم اصلا جلو شوهرم این حرفارو نمیزنه،جلو شوهرم جوری رفتار میکنه که عاشق منه و من هنوز بعداز سالها نتونستم بهش بفهمونم مادرش چقد دوروهست،میخواستم برم بیرون،خودشم بیاد غذا نمیخوره حتما باید غذاشو آماده بذارم جلوش