یه پسر....درست یسال ودوسه ماه با داداشش فاصله داره این داداش کوچیکتره ومادره وقتی میفهمه بارداره هرررر کاری برا سقطش میکنه حتی حنا میخوره!پسر به دنیا میاد مادر شیرش نمیده جاشو داداش بزرگش عوض میکنه ونیخابونش با شیر کارتنی.
تا کلاس پنجم هییییچی یادش نمیاد اینو چرا نمیدونم!میره کلاس دوم راهنمایی باباش عمل پشت میکنه مادره جای فروش طلاهاش پسر سوم رو یعنی کوچیکترین بچشو میفرسته کارگری دوسال تمام بارکشی میکنه برا باباش تا اینکه بابا یکم بهتر میشه ومیگه خرج درستو ندارم بدم برو کار از16 سالگی اواره تهران میشه با وجود تمام سادگی وبدبختی وبی جاییش