دیشب برادر همسرم بعد شام اومدن شب نشینی خونمون
من راستش همیشه سعیم بر اینه حد و مرزهارو با خانواده شوهر رعایت کنم و اونا هم با من همه چی رو در میون نمیزارن و بعد گذشت نزدیک ۲ سال هنوز غریبه ام!!! (اینم بگم من همیشه احترامشون رو روی سرم نگه میدارم حداقل به خاطر همسرم)
یکی از برادرشوهرام ی دختر داره که تو همه کاری تجسس میکنه و بیش از حد فضوله با اینکه سنی نداره شاید ۱۳ سالش باشه ولی خیلی اهل دخالت و حرف جابجا کردنه
من اوایل ک نمیشناختمش خیلی دوسش داشتم ولی بعدا جوری جوابمو داد فهمیدم نباید بهش توجه بکنم
از قضا دیشب بحث بچه های باهوش وسط اومد ک یکی دیگه از برادر های همسرم گفت فلانی(همون دختر ک تعریفشو کردم) بچه باهوشیه منم از دهنم در رفت گفتم نه اتفاقا باهوش نیست ی چیز دیگس....(کلمه فضول و کنجکاو تو ذهنم بود ک نگفتم😂) همونجا فهمیدم نباید میگفتم حرفمو ادامه دادمو گفتم از نظر من بچه باهوش باید درسش هم همونقد قوی باشه و درس بخونه من به اینجور بچه هایی باهوش میگم. بعد این حرفم کامل سکوت شد من واقعا حقیقت رو گفتم خودشونم قبول دارن ولی خب میدونم نباید میگفتم😅
ولی جاریم یعنی همین زن برادرشوهرم خیلییی ادم سرخورده ای هست و از دست شوهرش جرئت نداره ی کلمه بگه ولی یبار تو خلوتش با من دلش ازش پر بود و کلی بد خانواده شوهرمو گفت ولی من همراعیش نکردم
ولی وقتی شوهرش کنارشه با ترس و لرز حرف میزنه یا کلا سکوت میکنه من از این رفتارشون خیلی بدم میاد
حالا از دیشب ذهنم درگیر این حرفیه ک زدم☹️ کاش نمیگفتم