شما بگین اومد و من همچنان زنده موندم چه غلطی کنم دلم نمیخواد زنده باشم نماز شب هم خوندم ولی افاقه نکرد
خودتونو بزارین جای من و خواهشاً صادقانه جواب بدین
من تا الان که 22سالمه با هیچ پسری در ارتباط نبودم
من 20سالگی برای اولین بار عاشق شدم اونم دیوانه وار و جنون آمیز
اونم عاشق کی عاشق پسری که فهمیدم خواستگار بوده از طریق معرف
خلاصه من به خانوادم گفتم که عاشق این پسر شدم و خیلی ازش خوشم اومده ولی اونا مخالفت کردن به خاطر شغل و سواد و برخی مسائل
اون پسر یسال بعدش ازدواج کرد من به معنای واقعی کلمه مردم و زنده شدم و دردهایی که کشیدم کمتر از دست دادن یه عزیز نبود تا الان که دچار افسردگی شدیدم من نمیدونستم این قدر این پسر رو دوست دارم که بعد ازدواجش فهمیدم چقدر دیوانه وار علاقه دارم بهش خیلی پسره خوشگل بود و همونی بود که همیشه میخواستم اصلا یه چیز غیر قابل وصف و گفتنی با کلمات نمیتونم عمق دردمو بگم
الان هیچ پسری به چشمم نمیاد و هر کیو ببینم میخوام گریه کنم که چرا واقعا هیشکی به دلم نمیشینه فک کنم نتونم هیچ وقت ازدواج کنم و عشق رو تجربه کنم من به شدت از خانوادم به خاطر خودخواهیشون ناراحتم که باعث شدن تا ابد من عشق رو تجربه نکنم ولی اونارو بخشیدم چون اونا هم مقصر نبودن و مقصر قسمت و تقدیر بود
به نظرتون مجرد موندن من تا همیشه باعث نمیشه زندگیم کسالت بار و افسرده طور شه
چیکار کنم که نبود عشق و همسر رو در زندگیم حس نکنم
اصلا چه جوری زندگی کنم چه جور بتونم شاد باشم و دوباره بخندم یکساله که من نخندیدم