من ۲۴ سالم بود ب مامانم میگفتم چرا خواستگار ندارم
مامانم بهم میگفت بخدا هیچی تو ازدواج نیس. غذات حاضر . پول تو جیبی حاضر. نه مسئولیتی.
جایی میخوای میری. نخوای نمیری
کسی از شهرستان نمیاد ۶روز تلپ شه خونت
خودش ۱۹ سالگی ازد کرده بود
من باهاش دعوا میکردم میگفتم خوووب خودت ۱۹سالگی ب عشقت رسیدی عشق و حالت رو کردی ب من ک رسید میگی چیزی توش نیس
همیشه باهاش بحث داشتم...
تا اینکه الان ۷سال از زندگی مشترکم میگذره و میبینم چقدر راست میگفت
و چقد هیچی نیست تو ازدواج
اینم یه بخشی از زندگی میشه عادی و پرمسئولیت و... چه بسا دعوا و نارحتی