اخرین بار...☹😔
اخرین باری که دیدمت، هنوز هم حسم مثل اولین بار شیرین بود...😖
هنوز هم پاهایم، با دیدنت شل میشد و دستانم؛ دستانم سرد میشد و قلبم چنان تند میتپید که امکان میدادم هر لحظه از سینه ام بیرون بیاید...😓
با لبخند به سمتت امدم..
تو هم لبخند زدی..😃
خوشحالی در تموم وجودم تزریق شد..☺️
دستانت را باز کردی...
دوان دوان به طرفت امدم..🚶
هنوز هم لبخند بر لبانت بود، اما انگار؛ اما انگار چشمانت به سمت من نبود..😔
با تعجب نگاهت کردم.😖
شاید چند ثانیه ای هم نگذشته بود که...
با حسودی به دخترک جای گرفته در بغلت نگریستم..😔
هیچ شباهتی به من نداشت..😞
چشمانش رنگی و موهایش بلوند بود...
و از همان رنگ هایی که نمیپسندیدی پوشیده بود..😔
انرژی ام تحلیل رفت و تو، ناگهان نگاهت به من افتاد...
رنگت پرید و عرقی سرد بر پیشانی ات نشست..😐
دخترک شیک پوش در بغلت را به عقب راندی و به طرفم امدی...
ولی این بار این من بودم که دیگر حسی در وجودم نبود..😔
بیدِ مجنون
ملیکا عراقی