مامانم امشب لوبیا پلو درست کرد و انقد خمیر و پر از رب شده بود که قابل خوردن نبود من نگاه ظرفم میکردم حالم بد میشد
بدون هیچ حرفی که ناراحتش کنه از سر سفره اومدم
حالا از ساعت ۹هیچی نمیده من بخورم دارم میمیرم از گشنگی
یه شیر کاکائو برداشتم از یخجال
یعالمه حرف زد بهم
میگم بهم یه بیسکویت بده گشنمه میگه نداریم میگم پس چرا مهمون میاد میاری
میگه آخه اونا ارزش دارن تو نداری
من از ۸تا ۵عصر میرم سرکار میخام فقط بمیرم
الآنم دوباره گریه ام اومد
دیگه نمیتونم قوی باشم😭😭