من چند سالی میشه که بابامو از دست دادم
و همیشه فقط با اون درددل میکنم
مثلا دو سال پیش یه مدت گره افتاده بود تو کارم
توی منجلاب گیر کرده بودم و هر چی دستو پا میزدم وضعیت بدتر میشد یا هیچ تغییری نمیکرد. یه روز رفتم سر مزار بابام کلی گریه کردم ، بهش گفتم بابا من گرفتار فلان مسئله شدم ، تو به خدا نزدیکی ، ازش بخواه بهم کمک کنه.
هفته بعدش بود که اومد توی خوابم گفتش پریناز خیلی از خدا دوری ، اجازه ندارم بیام تو خوابت. من اون چند روز با اینکه معتقد نیستم همش سرم تو کتاب قران و … بود.
کم کم دیدم داره معجزه میشه و بعد یه ماه مشکلم حل شد:)