ی بار تو خونه ویلایی قدیمیمون شب پا شدم ی نیم تنه دیدم که داشت بپر بپر میکرد میرفت و پیرهن آبی پوشیده بود
پدر مادرم خواب بودن اون لحظه یادمه زهره ترک شدم سه سالم بود ، و بعدش هرچی گفتم باور نکردن که نکردن برام میخندیدن هنوزم میگم میخندن برام
ی بارم ی دزد قد بلند اومده بود تو راهرو درمون باز بود منتظر بودیم بابام بیاد ساعت دوازده شب انقدر قد بلند بود سرش تو اینه رو به رو در دیده نمیشد کولی بازی دراوردیم منم با نیم تنه ی صندلی شکسته دوییدم سمتش پیچید از پله ها رفت پایین