میگن همه ادما همه چیزو با هم ندارن من همیشه تو رفاه بودم وضع مالی پدر و مادرم خوب بود، مامان بابام حامیم بودن اما اینا به چشمم نمیان وقتی یه غم بزرگ تو سینه منه، یه غمی که منو 10 سال بزرگتر کرد یه غمی که تو 16 سالگی فهمیدم، غمی که به هیچ کس نمیتونم بگم نه به دوستام نه به نامزدم نه به هیچ احد و ناسی چیکار کنم چیکار کنم وقتی حتی خدا هم نیست و نمیبینه
حاضر بودم تو محروم ترین جای ایران با یه تیکه نون بزرگ میشدم ولی این غم بزرگ تو دلم نبود یه ترومای عمیق که فقط مرگ میتونه تسکینش بده
نماز خوندم از خدا خواستم کمکم کنه حضوری رفتم امام رضا دیگه چیکار کنم لعنت به این حال من هزار بار لعنت، یه دختر جوونم که آمادم برای اینکه خدا جونمو بگیره