سمی تر از خانواده همسرم من که نیستن
برای خونه خودم به سلیقه خودشون موکت گرفتن
یا اینکه رو جهیزیه من ایراد گذاشتن نیش و کنایه زدن
و از دختراش تعریف کردن
که برای اونا جهیزیشون کامل تر بود
اولا بهم بر میخورد تو قیافه میرفتم
حتی یکبار بحث و دعوا شد
فهمیدم زندگیم مهم تره
خانواده برای شوهرم خیلی مهم تره
خوب اومدم یک سری تغیرات ایجاد کردم ازشون متنفزم ولی جلوی شوهرم ی جور دیگم
وقتی ی وقتایی مجبورم برم خونشون ی جوری میپیچونم دست به ظرف شستن نمیزنم ولی تظاهر به کمک میکنم تو اشپزخونه
یا مثلا میزارم اونا جلو شوهرم بهم حرف بزنن حرف نمیرنم حتی نادیده میگیرم اونا دو بار تکرار میکنن به طوری که الان شوهرم جوابشونو میده
حساس نشو ی سری چیزا رو کنترل کن
من زیر خونه اینام
شاید شوهرم هر چند شب در میون بره بالا
ولی من فقط هفته ای یکبار میرم خونشون
مثلا کارامو میزارم برای شب جلو شوهرم که ببینه من چقد زحمت میکشم
مثلا میگه که نه ما کار داریم شام نمیریم بالا به مادرش میگه