شهید ما مفقود شده ، تو دریا رفت و اسیر دریا شد
و دیگه پیدا نشد
جنازش ام به ما نرسید
هنوز که هنوزه مادرش میره دم مسجد به عکس روی بنرش که افتاب رنگشو برده خیره میشه و ریز ریز گریه میکنه
میگه جوونمو پر پر کردن ، شهیدی دیدم که پلاک داشت اما پلاکش توی استخوان هاش بود
و پوتین ها و استخوان هاش رو با ی چی سیم مانندی بسته بودن و زیر خروارها خاک خاکش کرده بودن
بازهم شهید داریم
یادم بیاد بهتون میگم...