من یکی از اون چیزایی که آزارم میده حتی الان یادم افتاده مغزم میخواد بترکه از شدت درد اینکه یکی محکم دستاشو به حالت کف زدن بکوبه به هم یعنی دیگه جوری میشم اون لحظه موهامو میکنم روانم میپاشه
در کوچه ام،در یک کوچه خلوت وبی کس راه میروم.بدون نگاه به پشت سر،درنقطه ای که راهم را تاریکی فرامیگیرد،گویی رویایی میبینم که درانتظارماست.آسمان سیاه با ابرهای خاکستری پوشیده شده.گویی رعد وبرق پنجره ی خانه هارانشانه گرفته.عالم وآدم درخوابند،فقط دو دوست بیدارند.یکی منم ودیگری پیاده روهای خلوت