خونه پدرش گاز کشی کردن
خونه هاشون بهم ریختس
اچند شبه میرم خونه پدرم شام همنطوری
شوهرم گفت عصر میرم کمک گفتم باشه گفت بچه رو میبرم آمادش کردم برده پارک به جای خونه پدرش
صبح هم بهش گفتم میخوای برو کمک گفت نه مگ صبح کسی هست کمک کنم بگذریم
امشب گفت بریم منم بدن درد بودم رفتم دراز کشیدم
خلاصه رفت ظرفا رو شست و اینا
پدرم زنگ زد گفت بابا هستین خونه گفتم بیاین
هی اشاره میکنه میگ بگو نیان
دیگ از بس پچ پچ شد بابام دوباره زنگ زد گفت ما نمیایم
خیلیییی دلم آتیش گرفت
شوهرم میگم خب فردا میرفتی تا شب همه کارا رو میکردی زشت بود مهمان از خونه رد کنی چه خانواده من چه تو
میگ نه من ماه پیش خانوادت شام دادم فلان
من خونه بابات این چند شب برای شام رفتم
گفتم به زور نبردم خودت گفتی باشه
گفت اصلا تو رو خونه بابام نمیرم
گفتم اصلا نبر وقتی بنایی هست ما رو کجا میبری
در و کوبید و رفت