سلام بچه ها
امشب مهمون خونه یکی از اقوام بودیم
مادر شوهرش طبقه پایینه اونم خودشو دعوت کرد اومد
خلاصه بگم از همون اول که اومدیم هی میگفت قدر شوهرتو بدون تو سبزه ای شوهرت سفیده(من سفیدترم)
هی حرف میزد که یجا گفت وام ازدواجو کی میگیرین
گفتم فعلا تو نوبتیم به شوهرم گفت چرا میخواین وام ازدواج رو خرج عروسی کنید! نمیخواید برین مشهد
من گفتم نه خاله جان من ارزوی لباس عروس پوشیدنو دارم
گفت میدونی چقد خرجشونه و...
بعد شام گفت ببین تو که پدر شوهرت به رحمت خدا رفته با مادر شوهرتم مثل مادرت برخورد کن منم گفتم اره مثل مامانم دوستش دارم
شوهرمم گفت من عمو زیاد دارم اما مامانم فقط منو داره
زنیکه گفت پس حتما خونه اتونو مثل من پیش هم بگیرید
شوهرمم ساکت نگاه میکرد دیگه نه نمیگفت
منم از اول شرط ازدواجمون خونه جدا بوده
(مادر شوهرم مستقله خیلیم عزیزه اما دوری حرمت نگه میداره بعد خونه ای که ما میخوایم بگیریم فقط ۱۵ دیقه فاصلشه )
بازم تکرارش کرد نمیخواید برید همونجا بمونید
منم کلافع شدم از دهنم پرید خاله جون دوری و دوستی بهتره
شوهرم کپ کرد
نه اینکه فک کنید حرفمو قبول نداشته
نه اتفاقا خودشم قبول کرد
بیشتر از لحن حرف زدن من ناراحت شد
بقیش تو متن بعدی مینویسم