من با ی اقا از طریق ی بنده ی خدایی اشنا شدم
ایشون 40 سال سنشونه و عرب عراق هستند.
یه چند جلسه ای رو بیرون رفتیم فوق العاده با شخصیت و بلدن چجوری با ی خانوم رفتار کنند، خیلی جنتلمن تشریف دارن
دل منو برد تو همین چند روز. من به شدت به ایشون علاقه مند شدم ولی از اونجایی که زبان ها متفاوت، فرهنگ متفاوت بسیار دودل شدم
این اقا به من گفتند که با همسر اولشون اختلاف دارن منم نپرسیدم که چه اختلافی و چرا، این که بچه دارن یا نه.
خیلی برام سواله اما هیچوقت وقت نشد بپرسم.
بعد از چهار پنج روز ایشون رفتن عراق و یه هفته ای میشه اونجاست تصویری و با چت در ارتباطیم. امشب تصویری تماس گرفت و خیلی یهویی همسرش رو بهم نشون داد،یه خانوم جوون و زیبا، با هم بیرون بودن، خانوم دستشو گرفت و گفت من همسرش هستم به عربی.
من با اینکه از این قضیه پیش خودم کنار اومده بودم اما قلبم یه طوری شد وقتی دیدم همسرش رو. یعنی خیلی ناراحت شدم.
دوست دارم با این اقا ازدواج کنم و حاضرم از همه چیز بگذرم هم زمان دلم میخاد بیخیالش شم و فراموشش کنم که میدونم نمیتونم.
افسرده شدمو همش در حال خوردن بغض. دوست داشتم با یکی حرف بزنم و خودم رو خالی کنم.