من ی دوست خانوم داشتم مطلقه بود تنها زندگی میکرد در هفته ۲ الی ۳ بار دعوتم میکرد خونه اش،تو خونه اش عود روشن میکرد. منم از بوش خوشم نمیومد، میگفت ۳ تا جن مرد هستن وقتهایی که تنهام و میرم حموم میان سراغم، منم باور نمی شد!! بهم میگفت: بخدا شوخی نمیکنم راست میگم ،تا اینکه ی شب تو اتاق بودیم بلند شدم رفتم تو آشپزخونه که غذا بخورم خونشون ۲ خوابه بود درهاشونم تقریبا روبروی هم بود و حموم هم بین ۲تا اتاق ؛ منم تو پشت اُپن آشپزخونه سرپا ایستاده داشتم غذا میخوردم که یکدفعه نگاهم افتاد داخل اتاق دیدم ۳تا شونو دیدم گوشه ی اتاق دور هم میچرخیدند لباس ی تیکه سیاه مثل شنل بلند تنشون بود ، ۲تاشون از جن ها هم قد و اندازه هم بودن اون یکی هم یکم قدش کوتاهتر بود .جوری که از کف اتاق تا ی وجب مونده به رو هوا و زمین دور هم میچرخیدند منم هیچ عکس العملی از خودم نشون ندادم خیلی طبیعی غذا مو خوردم و رفتم تو اتاقی که نشسته بودیم ، بعد به صاحب خونه گفتم من جن ها رو دیدمشون نمیدونی چشم هاش چجوری گرد شده بود !! از حدقه زده بود بیرون !بعد خیلی هراسان بلند شد رفت تو آشپزخونه قشنگ معلوم بود کوتوروم کرده!! بعد برگشت تو اتاق گفت تعجبم جن ها چطور خودششونو نشون تو دادن !!!؟دیگه منن تا ظهر اونجا بودم و بعد زدم بیرون رفتم خونمون