مامانم نمیزاره ازدواج کنم فتنه گره خواستگارای خوبم فراری داد
خ بهم آسیب زد سنم کم بود عاشق پسرخاله ناتنی ام شدم بعد خانم ریلکس بهم گفت اون برادر ناتنیمه 💔چون شرط ازدواج بابام این بود ک پسرای مامانمم نیان پیشش
این کلک زد گفت اونا پسرای خواهرشن راحتم راهشون داده بود تو زندگیمون جلو چشم بابام اونم نمیدونست
بار دوم ۱۵سالم بود عاشق پسرداییم شدم نگو دوطرفه بوده مامانم تو نطفه از بین برد
پولدار خشگل تحصیلکرده بود پدرش بزرگ فامیلمون
۱۷سالگی منو بزور داد ب نوه خالم
سیکل معتاد هرزه کتک زن
بعد طلاقم پسرعمم مجرد بود ازم خواستگاری کرد پسرخوبی بودپدرش مخالف بود ناچار گفتم ن
اون تک پسر مهندس و امروزی و خوش تیپ
بعد دوستم واس داییش ک خارج کشور بود منو خاست از ترس مامانم گفتم ن
بعد ی خواستگار همسن خودم خانمش فوت کرده بود علاقه دوطرفه مامانم با دروغ پروندش
اینم تک پسر مهربون عاطفی پولدار خونه ماشین و مغازه
همیشه هم ب مامانم شک میکردم انکار و دروغ و قسم خاک بابا
خ دوستم داشت
۳ساله افسردگی گرفتم
الان هرکی میاد سمتم دنبال دوستیه نمیخام
دلم ازدواج میخاد
میخام شماره قبلیم روشن کنم شاید همون خواستگارم هنوز مجرد باشه برگرده ولی میترسم نکنه دوباره مامانم بیاد بینمون
دلم خ گرفته امشب💔