وقتی ۱۴ سالم به زور شوهرم دادن( حالا بماند چقدر سختی کشیدم افسردگی پیدا کردم)
نزاشتن مثل بقیه منم درس بخونم
نزاشتن جایی برم تفریحی جایی
هیج دوستی ندارم
از صبح تا شب خونم مثل دیوونه ها شدم
قراره چند ماهه دیگه عروسی بگیریم ولی قرار نیست واسم خونه بسازن یه اتاق میدن با مادر شوهرم زندگی کنم
من تا حالا قالی بافی نکردم اصلا بلد نیستم
مادر شوهرم قالی بافی میکنه نامزدم میگه از ۷ صبح پا میشی تا ۱۲ قالی بافی میکنی
درحالی که من بلد نیستم تا حالا نبافتم
از غصه پوستو استخون شدم کسی به یه ورش نیست
من چیکار کنم
شما بگید
چرا باید سرنوشت من این باشه؟
چرا من؟
مگه خدا چه دشمنی با من داره؟
چقدر گریه کنم
همه دوستام اینور اونور خوش گذرونی همش استوی من چی؟
قبلا باز دلم میخاست خودمو خلاص کنم الان حس اونم نیست
مامانم هم دشمن بلای جون منه