من خیلی زحمت خودش و خانوادشون میکشیدم خانواده خوبی داشت منم سعی میکردم برای همشون از جونم مایه بزارم
یه چند بار درباره برادرش یه حرفایی زد من گفتم باشه سعی میکنم مثلا فلان حرفو نزنم پیش برادرت
اون روز گفت تو این همه اش میپزی میبری خونه پدرم حلوا فلان برای برادرم منظور خاصی داری؟؟.
حس میکنم آسمون رو سرم آوار شد . خدا بهم صبر بده من به هوای اینکه اونا همه خوشحال باشم خواستم با همشون مهربونی کنم اینم حرف ایشون. در مجموع به من اصلا اعتماد نداره خودشو قدیسه میدونه منو یه آدم بی ملاحظه و هرجایی
حال آنکه من ازون خیلی معتقد ترم به مذهب
حیف بچم
حیف بچم. سرنوشتش چی میشه.