دیروز ۲۰ نفر مهمون داشتم از صب تا خود شب کار کردم مامانمم کمکم کرد وای خیلی خسته شدم شب که مهمونا رفتن خونه مامانم اینا چون از راه دور اومده بودن شبو موندن به ما ام گفتن بیاین بریم منم گفتم ظرفارو بشورم میایم خلاصه من ظرفارو شستم بعد آماده شدیم که بریم به شوهرم گفتم خیلی خسته شدم امروز گفت چیکار کردی مگه خلاصه رفتیم خونه مامان اینا شب تا ساعت ۴ اینا همه بیدار بودن ۴ خوابیدیم ۹ بیدار شدیم بعد صبونه مهمونا رفتن و منم به مامانم کمک کردم یکم بعد برگشتیم خونه واقعا خیلی خسته شده بودم شبم که نخوابیدم همینکه رسیدم یکم دراز کشیدم همسرمم خوابید عصر بعد دوسه ساعت بلند شدم خونه همونطوری شلوغ بود همسرم کلی بد و بیراه و غر غرو شرو کرد انقدر حرف زد که اعصابم خورد شد مثال دیگرانو میکشید فحش میداد انقد بحث بالا گرفت به فوش پدر مادر کشید منم گفتم فردا باید تکلیفمو مشخص کنم دیگه نمیکشم حق با منه یا اون؟؟؟؟؟
شوهرم کلا در حال غر زدنه فقد تا حالا نشده یه بار با محبت حرف بزنه باهام همش دنبال دعواس تو خونه یا تو گوشیشه یا در حال دعوا انداختن سرکارم میره به من زنگ نمیزنه من مجبورم زنگ بزنم که سریع قطع میکنه کلا من باید برم سمتش کلا ۴ ماهه ازدواج کردم از الان اینهمه سرده در آینده چه کنم