بچه ها نوجوان که بودم مثلا ۱۳ سالگی تا ۱۸ سالگیم
هیچکس از دستم آرامش نداشت
شلوغ و شر شبطون بودم
گستاخ بودم
زبون دراز بودم جواب همه رو پس میدادم حتی معلمارو گریه مینداختم
یه جا بند نمیشدم
میرقصیدم کلاس موسیقی اینا میرفتم
تو مدرسه که دهن ناظم و مدیر سرویس کرده بودم
انقدر شوخ و فان بودم تو مدرسه فقط کلاس رو محور منو شوخی هام میچرخید. بچه ها عاشقم بودن.
کلی رفیق داشتم
گل میکشیدم ( بچه ها اصلا چیز خوبی نیست و دیگه حاضر نیستم حتی سیگارم بکشم)
مهمونی مختلط میرفتم
با دوستام باغ میگرفتیم با استخر همه چیز یه روز کامل بزن و برقص شنا اینا
بعد به طرز عجیبی ۱۸ رد کردم منزوی شدم
نه رفیق صمیمی دارم دیگه
نه پر حرف هستم
نه دیگه با کسی شوخی میکنم
کلا سایلنت ام درحدی که شاید سر کار یا دانشگاه فقط اینطوری بودم که کسی با من حرف نزنه که نخوام جواب بدم
و دنبال انزوا و تنهایی ام
از بیرون رفتن و کافه رفتن با دوستا و مهمونی همه چیز متنفرم
فقط دلم میخواد خونه بمونم
فقط درس میخونم و کار میکنم
و کل انرژیمم با ورزش تخلیه میکنم
و کل تفریحم اینه با دوست پسرم اخر هفته یه شام بخورم
و برگردم خونه بچسبم به درسو کارم
ولی حاضر نیستم نوک انگشت پام بذارم تو مهمونی ها
یا اصلا لب به مشروب اینا بذارم
بنظرتون دلیلش چیه انقدر درونگرا شدم
افسردگیه یا عوارض بزرگسالیه😩
اخه دوستای اون موقع ام هنوزم همین طوری ان
مهمونی و عشقو حال
حس میکنم زود پیر شدم