یه بار شانزده سال پیش خامله بودم رفتیم مشهد .اولش رفتیم قم بعد مشهد.
شوهرم با اینکه حامله بودم تازه عروس هم بودم خیلی اذیتم میکرد .خیلی .بخدا گشنه وتشنه منو میزاشت خونه با پدر.مادر .وزن داداش هم بیرون بودن .باغ.پارک.و...شبها ساعت دو سه میومد خونه.
حتی یه نون هم نمیخرید من بخورم .بماند که چیا به سرم اورد.
رفتیم قم .من از شوهرم با کریه به خضرت معصومه گلایه کردم.
فرداش رفتیم مشهد اونجا هم به امام رضا گلایه شوهرم رو کردم
گفتم ببینم چیکارا میکنید باهاش .به امام حسین قسم.این تو مشهد معده درد گرفت .ماهم از راه شمال وخوش گذرون بر میگشتیم .این همش حالش بدتر وبدتر شد خودم دیدم چه خالی شد .نگو نپرس .وحشتناک.
منه خاک تو سر برگشتم رو به قبله به امام رضا گفتم حالش شدیدا بده انگار داره میمیره .من گذشتم ازش .تو هم بگذر اگه میشه .
بخداوندی خدا یه پانزده دقیقه بعد دیدم حالش کمی بهتر شد .وبهتر وبهتر تر شد تا برسیم شهرمون.
فقط تنها یه بار تو عمرم معجزه دیدم انگار همین بود .
الان سیزده ساله.وسه ساله که ملا شب وروز تو خواب وبیداری
هم خدا هم پیامبرا.هم امامان رو التماس میکنم جوابم رو نمیدن
میگن همون یه بار برات کافی بود😭😭😭