مادر شوهرم تو مسجد منو دید و اومد جلو به مامانم گفت.بعد از چند روز زنگ زد گفت من بدون اطلاع به پسرم گفتم وپسرم میگه من یه سال دیگه میخوام زن بگیرم اگه بهتر از ما اومد تو این یه سال که خوشبخت بشه ولی اگه نیومد ما سال دیگه خودمون میایم.
اقا تو این یک سال هر کی تومد ما با شوهرم مقایسه میکردیم😁
دوباره سال بعد مادر شوهرم تو مسجد اومد جلو وخواستگاری کرد.
شوهرم میگه دفعه دومم به من نگفته بود ولی کاش همون دفعه اول قبول کرده بودم😁