دیگه برنگردم خونم... تو اسنپ یواشکی نا خوداگاه اشک هام می ریخت، نزاشتم بچه هام بفهمن...
اونجا خیلی غصه داشتم، دلم می خواست سرم و بزارم روی پای بابام،، نوازشم کنه بازم برام شعر بخونه مثل بچگی هام،،،،
دلم می خواست به مامان بابام بگم حال دلم داعونه،، اون جوری که فکر می کنید تو خونم دلم گرم نیست،،، نزارین برگردم