تو یه ساختمون قبلا بودم از بس دخالت میکردن تو هرچیزی از پیششون رفتم یه مدت الان باز میخوام برگردم نمیدونم چیکار کنم باز اون داستانا پیش نیاد اونا خیلی پرتوقعن و دوست دارن تو هم توهم زندگی کنن ولی من از زندگیای اونجوری متنفرم.مثلا انتظار دارن خورد و خوراکمون یکی باشه یا هرروز بهشون سر بزنم مهمون اومد براشون منم سریع لباس بپوشم برم پیش مهمونشون .قبلا هم چون اینجوری نبودم همیشه باهاشون داستان داشتم میگفتن بهمون بی احترامی میکنی هرروز سر نمیزنی!!
‹ چشمِ دنیا بشود کور، تو مستانه برقص.^^🍃🐚 › ️ لینک حذف تاپیک
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
یعنی صمیمیت نشون نده البت به قول دوستان از طریق همسرت باش بهتره سربزن هرچن روز اونم در حد یک نصف روز بقیش بهانه جور کن برو خونت خودت سرگرم یک چیزی کن بهانه داشته باشی بیکار ننشستی خونت از عادت هات بگو من عادت ندارم هرروز برم خونه کسی من حتی خونه مامان خودمم باش نمیرم به همسرت هم بگو وقت دعوا نباید انقد داد و بیداد کنه اونا دخالت و دلسوزی کنن بگو برای آرامشان باید حریممون را از همون اول بهشون بگیم تا مشکلی پیش نیاد جنگ اول به از صلح آخر