پدرش لاکشو انداخته بود رفته بود
یاد خودم افتادم
نمیگم بابام بد بود نه اما ازین کارا میکرد گاهی
اخرین بار یادمه عاشق دامن بودم بچگیم
و بابام یکی از دامنامو بخاطر خیلییی جیگیلی ویگیلی بودنش انداخت رفت و من تو عالم بچگی تمام دامنام و لباسام همرو نشستم با قیچی پاره کردم
از اونشب دیگه پدرم بهم هیچی نگفت
اره بعضی میگن عقده ای بعضی میگن بچگی اما پشیمون نیستم
احساس میکنم حداقل یکی از عوامل بهم ریختگی روانمو در بزرگسالی از راه به در کردم