با مادر شوهرم همسایه دیوار به دیواریم
حدود ۱ هفته پیش یهو اومد خونه مون و گفت شما که قرض و بدهکاری دارید چرا ایقد ریخت و پاش میکنید یکم هزینه هاتونو کم کنید تا قرض ها تون تموم شه
این در حالیکه خدا شاهده به هیچ وجه نه زیاد لباس میخرم نه ریخت و پاش میکنم
گفت کمتر برین خونه بابات اینا و همون هزینه سفر رو بدید رفع کار بره
گفتم آخه مگه چقدر میشه گفت ۸ ملیون خرج میکنید تا برید و بیاید 🫥🫥🫥🫥🫥🫥
منم خیلی اعصابم خورد شد و گفتم خیلی خرج مون بشع ۱ میلیونه،گفت نه من خودم خبر دارم چی میخری واسه خونه بابات و فلان...
شوهرم هم با احترام بهش گفت مامان این حرفت اشتباهه ما هر چقدر هم هزینه مون بشع یا چیزی بخریم اصلا تو نباید چیزی بگی یا دخالت کنی
بعد گفت اصلا زندگی شما به من چه و رفت
منم از اون روز خیلی از دستش ناراحتم و دلخور شدم
آخه هر سری میاد یه چیزی میگه که آدم بریزه و بهم و میره
تازه خیر سرش اهل نماز و روزه هم هست
حالا شوهرم هی میگه برو یه سر بزن به مامانم،منم دلم راضی نیس برم، (یک هفتس همو ندیدیم در عوض اعصابم آرومه)
تازه من برم فک میکنه پا پیش گذاشتم واسه آشتی در حالی که اینطوری نیس شوهرم هم منو تو منگنه گذاشته، به نظرتون چیکار کنم 🤔🤔